خرید بک لینک
چهار سال پیش هم کبیسه بودگفتم از سال کبیسه بدم میاد؟گفتم همیشه برام سالهای نکبت باری بودن؟ آخرای نود و یک بود،سالی که من بجز دوماه اولش،بقیشو به اشک گذروندم و جون کندم رابطه ای رو ک دخترک هیفده هیجده ساله ی درونم حسابی توش فرو رفته بود رو سرپا نگهدارم،فکر میکردم دیگه هیچکس رو نتونم دوست بدارم و با ت

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 17:11

نوشت سرتو بذار رو سینم

موهای خیستو نوازش کنم

شعله بخاری رو بیشتر کنم سردت نشه

و من این نوشته ها رو تصور کردم

و فهمیدم ک اگه اینا واقعی میشد من دیگه اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم و اگه جونم درمیرفت حسرتی بر دلم نبود

خدایا،بعد چهار سال که بخاطر شخصی،سمتت نیومدم

الان دارم بعد چار سال میخام ک این آدم بیاد تو زندگیم

رویاهامون یکی نیست،شرایط اونیکه میخام نیست،اما بازم میخامش و این برا من پیرزن سختگیر،خیلی حرفه

من آدم احساسات نبودم چون

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:18

سالهای جوانی را گذراندگی و هیچ چیز بدست نیاورندگی

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:18

همیشه فک میکردم بچها فارغ از اینکه بچه ی کی،بخاطر ذات بچگیشون تا یه چند سالی معصومن،دوس داشتنین ولی میبینم ک بچه ی دو سه ساله برمیگرده به آدم بیست و پنج ساله میگه چرا به من سلام نکردی؟ میفهمم پدر مادر از همون نطفگی بچه رو مثل خودشون بار میارن و هیچ مدتی رو نمیشه گفت ک بچه پاکه و معصومه بچه آیینه ت

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:18

من ازون شبی که ساعتا یساعت میاد عقب،تا شبی ک دوباره برمیگرده سرجاش،کل شیش ماه رو جون میکنم تو تموم این سالا،نه عشق، نه لباس زمستونی و کفشای زمستونی خوشکل،نه برف،نه هیچ چیز دیگری نتونسته باعث بهتر شدن رابطه ی من با این شش ماهه ی دوم بشه از جزء به جزئش بدم میاد،از شب های ناتمومش،از خورشید بی جونش،از گ

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:18

وقتی بچه بودم فک میکردم بیست سالگی یعنی بزرگ شدن،یکی از معیارهای خیلی بزرگ بودن و آماده ی هرچیزی بودن برام سن بیست به بالا بود،فکر میکردم بیست ساله که شدی یعنی دیگه همه چی دست خودته،کسی بت کار نداره،اجازت دست خودته،و هرکاری دلت میخاد میتونی انجامش بدی دو سال پیش که بیست ساله شدم و هیچکدوم از اینا رو

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:18

اینکه الان ساعت شیش صبح روز جمعه دارم پست میذارم،معنیش این نیست ک من ازوناشم که میرم کوه صبحای جمعه یا کلن سحرخیزم،خیر!کاملا هم ظهرخیزم اما بیداری این لحظه دلیلش خیزیدن نیست حالا چه سحرخیز چه ظهرخیز دلیلش نخسبیدنه دلیل نخسبیدنم چیه؟اونم تا این ساعت؟ اینکه چهار ساعت دیگه باهاش برای اولین بار قرار دار

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:18

سه نفریم تو گروه پونزده شونزده نفره،که سینگلیم

از یه هفته پیش داریم اخطار میدیم درصورت بیان هرگونه کلمات و تصاویری شامل کادو،گل،خرس،ولنتاین،عشق،زید،و تمام وابستگان آن،فرد موردنظرو حذف میکنیم از گروه

تو اینستا هم عکس من و کوفت و دردم یهویی ببینیم،بلاک

اعصاب نداریم،میفهمی؟ندااااریم

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

گف چقد بداخلاقی گف بنظرت من چجور آدمی میام؟ چقققدم ک من ازین سوال متنفرم واقعا!یکی دو تا صفت نام بردم براش گفتم منم ک پرسیدن نداره ،بداخلاقم دیگه گف تو مغروری،خیلی خودتو میگیری! این اولین باری نیست ک اینو میشنوم،خیلی زیاد اینو از کساییکه برخوردای کمی باهم داشتیم شنیدم،حتا کساییکه الان خیلی رفاقت هم داریم باهم،میگن اوایل فک میکردیم خیلی مغرور و مذخرفی تو! گفتم اره خیلیا اوایل اینو گفتن،تو هم هنوز اوایلی چون! گفتم نمیگم مغرور نیستم،اره مغرورم،اصن غرور رو چیز بدی نمیدونم،تا یه سطحی اصن لازمه تو شخصیت ادم،اما سعی کردم ازون حدش،بالاتر نره!که آدما ازم بدشون بیاد گف بهرحال حسی که الان منتقل میکنی اینه خندیدم،اصن حوصله ندارم توضیح بدم خودمو بالاخره یا انقدر می مونه ک شخصیتمو کشف میکنه یا با همونی ک بقول خودش منتقل میکنم میسازه یا میره دیگه ولی چیزی ک برام جالبه اینکه چقد تغییر کردم،غرور نبود تو صفاتم کلن،خوبه ک هس الان،دوس دارمش،فیلتر میکنه ادمای اطراف رو

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

آزارم میده اینکه انقد حواسش جمع کاراشه آزارم میده،اینکه انقد تو مسیریه که براش برنامه داشت آزارم میده،اینکه جفتمون پارسال تو یه نقطه بودیم اما امسال من با ارفاق میشه گف تو همون نقطه ی پارسالیم اما اون پیشرفت داشته آزارم میده،اینکه اون فک میکنه من تو نقطه ای مشابه نقطه ی اونم ازارم میده،حتا اینکه دوسم داره...اینکه جدیه آزارم میده من چرا موندم تو این رابطه ی آزاردهنده؟نمیدونم!دوسش دارم؟نه!تحسینش میکنم!برام جذابه!و مطابق معیارهامه اما دوسش ندارم...نه! خودشم میدونه.گاهی میگه حتا چرا موندم؟چرا نمیتونم خودمو ازین رابطه ی ۱۰۰٪ باااار خاطر نجات بدم؟ اونشب ک وقتش بود،اونشب که حتا تصمیم گرفتم ک این رابطه،آینده ی من نخاهد بود پس چه مرگمه؟یماه گذشت،حتا بیشتر چرا جمش نمیکنم،چرا نمیذارم برم؟چرا راحت نمیکنم خودمو لعنتی چرا برگشتی،تموم شده بود که!چرا منو کشیدی تو این عمق من بت قولی نداده بودم،اره اما این دلیل نمیشه خودمو ببخشم برا موندن بی دلیل و به قصد رفتنم خدایا میشنوی؟خودت جمش کن،من جربزه شو ندارم انگاری من هربار ازم سوال میکنه هربار از روزمره ش میگه دق میکنم.جمش کن بذا جفتمون راحت شیم

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

۱.داشتم عکسای گالری گوشیمو بالا پایین میکردم و اضافات و چرت و پرتا و اسکرین شاتا و ... رو حذف میکردم ک هم گالریم آبرومند بشه(درصورت باز شدن در انظار عمومی) هم گوشی بیچاره یذره نفس بکشه هم یوخده جا خالی شه یه اپیزود دیگه سریال دانلود کنم،چشمم خورد به عکس کارنامه کنکور پارسالم!هی نیگا میکردم درصدامو و تعجب میکردم،میگفتم اوووه ینی واااقعا من پارسال صنعتی رو سی و پننننننج درصد زدم؟؟!!!وااااقعا مالی رو سییییزده درصد زدم!پ چرا قبول نشدم؟باورم نمیشدا!من پارسال کوفت نخونده بودم انتظار داشتم دو تا درس حداقل منفی زده باشم :) ۲.این اسکرین شاتایی که از چتا میگیرم بعدا جونمو میگیره ها،ببین کی گفتم!کم من خودم به خودی خود آدم در گذشته سیر کننده ای ام،باز اینارم ارشیو میکنم ک هی ببینم غصه بخورم ۳.هفته پیش داشتم استیج میدیدم،به مناسبت نزدیکی ولنتاین هی سوالای عشق عاشقی میپرسیدن،اراشگر استیج از علیرضا پرسید عاشق شدی؟علیرضا خندید گف اخه این چه سوالیه اول صبحی،معلومه ک عاشق شدم!با این سن تا حالا عاشق نشده باشم که باید برم بمیرم! و بعدش تعریف کرد ک چندین بار عاشق شده و چندین بار شکست خورده و حتا اولین بار

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

بارون میومد،صدای بارونو ضبط کرده بود،گفتم اوووم ،از صدای بارون و بوی خاک بهتر هم مگه داریم؟گف هوم،بوی کاهگل

گفتم شاعر ولی میگه خوشبوترین عطری که میشناسم،بوی نم بارون رو موهاته

بعد گفتم مگه بارون روی مو بویی ایجاد میکنه؟من ک موهام ببعی میشه زیر بارون!

خندید،بم گف دیوونه

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

یجور ناجوری حالم خوب نمیشه،به هرچی که فک میکنم حالم خوب نمیشه،هیچی برام اونقدری هیجان انگیز بنظر نمیاد که بعنوان هدف انتخابش کنم و برم تو مسیرش و ذوق رسیدنش منو بکشونه به طرفش هیچیاااا،هیچی! دیشب اینو گفتم،گف حالا که نارنج هست دیگه اینقد ناامید نباش!خندیدم واقعیت اینه ک نه نارنج،نه مهندس،هیچکدومشون تو زندگی من نقش پررنگی ندارن،هیشکی نداره،من حتا خودمم تو زندگیم نقش پررنگی ندارم،لیموییم یا دیگه حداکثر صورتی!نارنج شاید یه صورتی خیییییییلی ملایم باشه و مهندس ک درواقع رنگ خاصی نداره با اغراق میشه گف سفیده،وگرنه تقریبا بی رنگ و آب مانند میتونه باشه میشینم پای لپتاپ،عکسای جشن فارغ التحصیلی پارسالمو نگاه میکنم،باورم نمیشه اینا مال یسال پیشن،خیلی دور از ذهنه برام این یسال لعنتی خیلی کش اومد،اینستامو میبینم که یه عکس هست و زیرش نوشتم یک یک یکهزار و سیصد و نود و پنج!با تعجب نگاش میکنم..اگه نوشته ی زیرش نبود باور نمیکردم که متعلق به عید همین امسالی که هنوز یکماهش هم باقیه باشه؛فک میکردم مال عید پارساله لااقل،یادمه اخرین روزای سال نود و سه خیلی با یه نگرش مثبت و حس خوبی نسبت به نودوچهار،سالمو

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

من اونی بودم که از اخر بهمن در تدارک سبزه کاشتن بودم و خرید عید!

امروز چهار اسفند

ارزوی قلبی من اینه ک یا عید نیاد یا من به عید نرسم یجوری محو شم اون چند روز!بخار شم بعد بصورت باران برگردم به زمین!چمیدونم

فقط بیاد و بره،برررررره

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

جو خیلی سنگین بودامشب تولد هیجده سالگیشه بعله برون در حالی داره برگزار میشه ک با مخالفت صددرصد مامانش و نارضایتی پیدا تو چهره ی تک تک حاضرین از طرف دختر همراهه خانواده ها خیلی خیلی متفاوتن و سطح خانواده داماد خیلی پایینتر اشکای مامانش با هر حرفی میریزه شروع میکنه به سنگ اندازی های مختلف حق تحصیل حق سکونت حق طلاق مهریه ی سنگین هیییبچ مخالفتی از طرف خانواده داماد نمیشه و در نتیجه ناچارا صلوات فرستاده میشه و توافقات مکتوب میشه و به امضای حاضران میرسه کم کم بلند میشن خانواده داماد،و میرن جو حالا خیلی سنگینتر از قبل شده همه خیلی نارضایتی شون و تاسف شون تو چهره هاشون پیداست و گاهی با چنتا کلمه نشونش هم میدن عروس هیجده ساله ی پشت کنکوری بغض کرده دلم چقد براش میسوزه میخندم میبوسم تبریک میگم اما جوابش اشکه منم مثل تموم حاضران در جلسه میدونم ک اشتباه بزرگی کرد،اما خیلی درکش میکنم...خیلی... شام درست میکنن همه میشینن دور هم شام بخورن،سکوت مطلقه بهم اصرار میکنن که بیا بخور جو خیلی سنگینه یه لقمه برام میگیرن،حسابی تو فکرم،تو فکر اینکه نکنه یروزی بیاد ک فک کنه اشتباه کرده... صدام میکنن متوجه نمیشم،

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

صدای استاااااد رائفی پور میاد

یه دیوار بدین من بپاچونم سرمو توش،راحت شم

توروخدا بگین شما چجوری به بابا ماماناتون یاد میدین ک ارزش حجم اینترنت خیلی بیشتره ازون کلیپ سی دقیقه ای ک سراسرش هم چررررت گفتنه

بعد درد کجاست؟اینکه باز میشینن با صدای بلند نیگاهشون میکنن و یک ساعتم در موردش بحث میکنن

تو هم کتاب جلوت پهنه،داری راه های مختلف خودکشی رو تو ذهنت مرور میکنی ببینی کدوم دردش کمتره

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

داره مث پارسال میشه

نباید مث پارسال بشه

نباید بشه

چرا من اینقد بی عرضم اخه؟

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 12:32

صفحه بندی